یک فنجان آرامش...هء
آدم خاک بر سر آورد در این دیر خراب آبادم زندگی فقط یه سوء تفاهمه به خدا کار ما نباید به اینجاها میکشید فردوس برین کجاو کوچه پس کوچه های خاکی زمین کجا...هء دیدی در آن دقایق دیر باور پرگریه گمت کردم دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی...هء چگونه میتوانیم آنهایی را که ایمان دارند باور کنیم در حالی که خود را باور نداریم. بر آن دسته از مردم که مایلند باور داشته باشند اما نمیتوانند، چه خواهد رفت و بر آن دسته که نه میخواهند باور داشته باشند و نه میتوانند چه؟ سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت میخواست او را در آغوش بگیرد، در سکوت به آتش شومینه خیره شود، شراب بنوشد و سیگار دود کند، همین برایش کافی بود. میدانست زندگی از همین چیزهای ساده ساخته شده است. از اینکه سالها به دنبال چیزی میگشت که خود نمیدانست چیست، خسته شده بود...هء چیزی در درونم مرا وامی دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:باید در مقابل دنیا بایستی، حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم دنیا بدوزی، حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: دوستان، همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده...هء پونه رایگان پونه قسطی پونه یارانه ای بیچاره آقا ماره...هء سالها در گریز از تنهایی بودم، ولی دیگر حاضر نیستم ذره ای از تنهایی پرهیاهوی خود را با هر کسی قسمت کنم...هء نمی دانم حرفم را باور می کنید یا نه. نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم و نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند...هء بچه بود عشقش این بود که دستشو سفت به فرمون موتور باباش بگیره و تو خیالش کلی گاز بده... فکرشم نمیکرد چند روز اون طرف تر موتور باباش پیش ماشینای آخرین مدل باباهای دوستاش باعث شرمندگیش بشه...هء آسمون نیست آلوده، سفید مثله فالوده، لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده، هیجا نمیخوام باشم جز اونجا...هء
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشای
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمه ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است...هء
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
كه دروغی تو، دروغ
كه فریبی تو، فریب...هء
تازه جوونی
پاتو از روزگار برندار
از زندگی نترس...هء
| Copyright © 2011 speranza2.net |
